آرو به بعد امگی فقط پستای ناب وی یو یی بهلن
ایناجی عکسای ناب وی یو


رفیق من سنگ صبور غمهام
به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیشکی نمیفهمه چه حالی دارم
چه دنیای روبه زوالی دارم
.
.
.
.
.
.
تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست
اگر چه هیچکس نیومد
سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش
طاقت بیار و مرد باش...
فقط یکم فرصت لازمه اما نمی شه به عقب برگردی باید از همون جایی شروع کنی که همه چیز تموم شده یا شایدم از همین جا...
منم میخوام دوباره شروع کنم به ساختن همه چیز اونم از نو هر چند خیلی چیزا رو نمی شه از نو ساخت ولی این وبلاگ رو میشه یه کاراییش کرد
راستی دلم واسه یکی خیلی تنگ شده که خیلی وقته بهم سر نزده کاش دوباره بیاد پیشم کاش می دونست چقدر براش دل واپسم...
ادامه دارد...
سلام به همه ی دوستان، اینم اخرین پست امسال، امیدوارم خوشتون بیاد،عید همتونم پیشاپیش مبارک، سال خوبی داشته باشین.
من همونم که همیشه غم و غصه ام بی شماره
اونی که تنهاترینه حتی سایه هم نداره
این منم که خوبی هامو کسی هرگز نشناخته
اون که در راه رفاقت همه ی هستیشو باخته
هر رفیق راهی با من دو سه روزی همسفر بود
ادعای هر رفاقت واسه من چه زود گذر بود
هر کی با زمزمه ی عشق دو سه روزی عاشقم شد
عشق اون باعث ضجر همه ی دقایقم شد
اون که عاشق بود و عمری از جدا شدن می ترسید
همه ی هراس و ترسش به دروغش نمی ارزید
چه اثر از این صداقت چه ثمر از این نجابت
وقتی قد سر سوزن به وفا نکردیم عادت
اینم یه داستان دیگه از سری داستان های خودم![]()
امیدوارم خوشتون بیاد![]()
" اولین شب زمستون بود، زمین رو لایه ی نازکی از برف پوشونده بود و سکوت غریبی شهر رو فرا گرفته بود.تنها چیزی که یکپارچگی برفای روی زمین رو به هم می زد، ردپای پسرکی 5 تا 6 ساله بود.پسرک خیلی می ترسید، ترسی که نه از تاریکی و شب بلکه از فردا و فرداها ی بعدی بود.وقتی به دنیا اومد مادرش رو از دست داد و پدرش هم چند ماهی می شد که به خاطر کار زیاد از این دنیا رفته بود؛ به خاطر همین پسرک تنها و بی کس شده بود....."
بقیه ی داستان = ادامه ی مطلب + نظر شما
خدایا....
من در کلبه ی فقیرانه ی خود چیزی دارم
که تو در عرش کبریایی خود نداری
من چون تویی دارم
و تو چون خود نداری....


آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همینجاست بخند
آن خدایی که بزرگش خوانی
به خدا مثل تو تنهاست بخند

مثل پرواز پرنده توی قلب آسمونا
من دل رو به عشق سپردم توی قلب کهکشونا
پر زدم من تویِ چشمات با تو من پرواز کردم
من از پایان میترسیدمو آغاز کردم
ادامه مطلب
ادامه مطلب
من همونم که یه روز می خواستم دریا بشم
می خواستم بزرگترین دریایِ دنیا بشم
آرزو داشتم برم تا به دریا برسم
شبُ آتیش بزنم تا به فردا برسم
بقیه در ادامه مطلب