هدف ما سرافرازی وی یو است

 
 
خانه ی رؤیاها

 اینم یه داستان دیگه از سری داستان های خودم

امیدوارم خوشتون بیاد

 

" اولین شب زمستون بود، زمین رو لایه ی نازکی از برف پوشونده بود و سکوت غریبی شهر رو فرا گرفته بود.تنها چیزی که یکپارچگی برفای روی زمین رو به هم می زد، ردپای پسرکی 5 تا 6 ساله بود.پسرک خیلی می ترسید، ترسی که نه از تاریکی و شب بلکه از فردا و فرداها ی بعدی بود.وقتی به دنیا اومد مادرش رو از دست داد و پدرش هم چند ماهی می شد که به خاطر کار زیاد از این دنیا رفته بود؛ به خاطر همین پسرک تنها و بی کس شده بود....."

 

بقیه ی داستان = ادامه ی مطلب + نظر شما


| | ادامه مطلب...


:: موضوعات مرتبط: داستان های رضا
نویسنده : رضا محمدی
تاریخ : چهارشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۶
زمان : 15:1
آخرین لحظه آخرین نگاه

پیر مرد در بستر مرگ بود و آخرین لحظات زندگی اش را به سختی می گذراند.

ناگاه یاد روزگار پر شور کودکی افتاد,خود را در میان همسالان و دوستان

آن دوران دید,یاد آن کوچه های تنگ و خاکی و یاد تنها هم بازی کودکی اش که

اکنون همسر سالخورده اش بود همه و همه از ذهنش گذشت ,از چشمانش

قطره ای بلورین جاری شد و به روی گونه ی پر چروکش غلتید.

زمزمه ی ساعت در گوشش پیچید که تیک تاک کنان او را به آغوش مرگ

فرا می خواند.

چشمانش به چشمان خیس پیرزن گره خورد و برای آخرین بار دستان پیرزن

را گرفت تا به آرامش برسد,آرامشی همیشگی و این آخرین و بهترین لحظه ی

زندگی پیر مرد بود.

چشمانش دیگر تکان نخورد و دستانش دیگر گرم نبود,انگار سالها بود که از

این دنیا رفته بود.

از این ماجرا چند روزی می گذشت,پیرمرد رفت و پیرزن را با خود برد تا

عشق به معنای واقعی خود برسد.

در آن خانه دیگر هیچ صدایی به گوش نمی رسید به جز صدای به هم خوردن

درهای چوبی,ساعت روی دیوارهم از حرکت باز مانده بود و اطاق دیگر بوی عطر

پیرزن را نمی داد.

چند روز بعد خانه پر شد از سر و صدا و هیاهوی فرزندان که برای تقسیم ارث

و نه برای به یاد آوردن خاطرات روانه ی آنجا شده بودند.

پسران بر سر زمین و خانه دست به گریبان بودند و دختران هم بر سر اندک

جهاز مادر,آنها به هر چیز فکر می کردند جز پدر و مادرشان.

چیزی نگذشت که خانه به ویرانه ای تبدیل شد,اما هنوز پر بود ازصدای

گریه ی بچه ها,صدای لالایی مادر,صدای گریه های مخفیانه ی او,

صدای درد دل های پدر و صدای...


|


:: موضوعات مرتبط: داستان های رضا
نویسنده : رضا محمدی
تاریخ : دوشنبه ۲۱ آبان ۱۳۸۶
زمان : 7:25
:: شعر در باره زیادآباد ارسالی از دایی
:: شرکت در نظر سنجی انتخاب بهترین عکس
:: همایش درختکاری
:: روز مرد!
:: پیام تسلیت به خانواده های محترم باقی و صالحین
:: پیام تسلیت به خانواده های محترم گرامی
:: پيام تسليت به خانواده هاي محترم باقي و باقرزاده
::
:: بازدید مسِئولین از مدرسه در حال تخریب روستا
:: خزان زود هنگام و كبود شدن ياس بوستان پيامبر ، تسليت باد .
:: پیام تسلیت به خانواده محترم عربی
:: تصاویر کهن
:: تصاویر کهن
:: مراسم غبار روبی گلزار شهدا
:: برگزاری جشن دهه فجر انقلاب اسلامی در مسجد امام حسن مجتبی (ع)