پیر مرد در بستر مرگ بود و آخرین لحظات زندگی اش را به سختی می گذراند.
ناگاه یاد روزگار پر شور کودکی افتاد,خود را در میان همسالان و دوستان
آن دوران دید,یاد آن کوچه های تنگ و خاکی و یاد تنها هم بازی کودکی اش که
اکنون همسر سالخورده اش بود همه و همه از ذهنش گذشت ,از چشمانش
قطره ای بلورین جاری شد و به روی گونه ی پر چروکش غلتید.
زمزمه ی ساعت در گوشش پیچید که تیک تاک کنان او را به آغوش مرگ
فرا می خواند.
چشمانش به چشمان خیس پیرزن گره خورد و برای آخرین بار دستان پیرزن
را گرفت تا به آرامش برسد,آرامشی همیشگی و این آخرین و بهترین لحظه ی
زندگی پیر مرد بود.
چشمانش دیگر تکان نخورد و دستانش دیگر گرم نبود,انگار سالها بود که از
این دنیا رفته بود.
از این ماجرا چند روزی می گذشت,پیرمرد رفت و پیرزن را با خود برد تا
عشق به معنای واقعی خود برسد.
در آن خانه دیگر هیچ صدایی به گوش نمی رسید به جز صدای به هم خوردن
درهای چوبی,ساعت روی دیوارهم از حرکت باز مانده بود و اطاق دیگر بوی عطر
پیرزن را نمی داد.
چند روز بعد خانه پر شد از سر و صدا و هیاهوی فرزندان که برای تقسیم ارث
و نه برای به یاد آوردن خاطرات روانه ی آنجا شده بودند.
پسران بر سر زمین و خانه دست به گریبان بودند و دختران هم بر سر اندک
جهاز مادر,آنها به هر چیز فکر می کردند جز پدر و مادرشان.
چیزی نگذشت که خانه به ویرانه ای تبدیل شد,اما هنوز پر بود ازصدای
گریه ی بچه ها,صدای لالایی مادر,صدای گریه های مخفیانه ی او,
صدای درد دل های پدر و صدای...