هدف ما سرافرازی وی یو است

 
 
عاقبت عشق!!!! جدایی...

غم عشقش رو به ابرا گفتم ابرا گریشون گرفت و اونقدر باریدند تا اینکه تمام مردم زمین غمِ منو فهمیدند و باهام هم دردی کردند اما اون گل قشنگی بود که از باریدن بارون سرمست و شاداب تر شد....

من میگم منو شکستن

چشم فانوسمو بستن

تو میگی خدا بزرگه

ماهو میده به شب من

من میگم آخه دلم بود

اون که افتاده به خاکه

تو میگی سرت سلامت

آینه ها زلالو پاکه

بالاخره بهش گفتم عاشقشم

اما اون خندیدو گفت تو دست مجنون رو از پشت بستی...

تنها چیزی که از عشق میدونست تو دو کلمه ختم میشد"لیلی و مجنون" ... نه تا حالا عاشق شده بود نه عشق رو درک می کرد  و نه معنی عشق رو میفهمید...

میتوان هر لحظه هر جا

عاشقو دل داده بودن

پر غرور چون آبشاران

بودن اما ساده بودن

میشود اندوه شب را

از نگاه صبح فهمید

یا به وقت ریزش اشک

شادیِ بگذشته را دید

با این که همه ی زندگیم بود با این که دیوونه وار عاشقش بودم ازش گذشتم و رفتم تا زندگیِ تازهای رو بدونِ من شروع کنه...

میرم از شهر تو با

یه کوله بار از خاطره

دل من مونده پیشت

گرچه باهام مسافره

میگذره همراه جاده

یادِ تو از دور به یادم

توی راه دریغ از ابری

که بباره واسه حالم


|


:: موضوعات مرتبط: شعر
نویسنده : رضا محمدی
تاریخ : پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۶
زمان : 12:13
:: شعر در باره زیادآباد ارسالی از دایی
:: شرکت در نظر سنجی انتخاب بهترین عکس
:: همایش درختکاری
:: روز مرد!
:: پیام تسلیت به خانواده های محترم باقی و صالحین
:: پیام تسلیت به خانواده های محترم گرامی
:: پيام تسليت به خانواده هاي محترم باقي و باقرزاده
::
:: بازدید مسِئولین از مدرسه در حال تخریب روستا
:: خزان زود هنگام و كبود شدن ياس بوستان پيامبر ، تسليت باد .
:: پیام تسلیت به خانواده محترم عربی
:: تصاویر کهن
:: تصاویر کهن
:: مراسم غبار روبی گلزار شهدا
:: برگزاری جشن دهه فجر انقلاب اسلامی در مسجد امام حسن مجتبی (ع)