غم عشقش رو به ابرا گفتم ابرا گریشون گرفت و اونقدر باریدند تا اینکه تمام مردم زمین غمِ منو فهمیدند و باهام هم دردی کردند اما اون گل قشنگی بود که از باریدن بارون سرمست و شاداب تر شد....
من میگم منو شکستن
چشم فانوسمو بستن
تو میگی خدا بزرگه
ماهو میده به شب من
من میگم آخه دلم بود
اون که افتاده به خاکه
تو میگی سرت سلامت
آینه ها زلالو پاکه
بالاخره بهش گفتم عاشقشم
اما اون خندیدو گفت تو دست مجنون رو از پشت بستی...
تنها چیزی که از عشق میدونست تو دو کلمه ختم میشد"لیلی و مجنون" ... نه تا حالا عاشق شده بود نه عشق رو درک می کرد و نه معنی عشق رو میفهمید...
میتوان هر لحظه هر جا
عاشقو دل داده بودن
پر غرور چون آبشاران
بودن اما ساده بودن
میشود اندوه شب را
از نگاه صبح فهمید
یا به وقت ریزش اشک
شادیِ بگذشته را دید
با این که همه ی زندگیم بود با این که دیوونه وار عاشقش بودم ازش گذشتم و رفتم تا زندگیِ تازهای رو بدونِ من شروع کنه...
میرم از شهر تو با
یه کوله بار از خاطره
دل من مونده پیشت
گرچه باهام مسافره
میگذره همراه جاده
یادِ تو از دور به یادم
توی راه دریغ از ابری
که بباره واسه حالم
|
:: موضوعات مرتبط:
شعر