بسم الله الرحمن الرحیم

به مناسبت
26مرداد ماه سالروز ورود اولین کاروان آزادگان سرافراز به میهن عزیزمان ایران با
جناب سرهنگ قوام بوستانبان آزاده عزیز و جانباز همولایتیمان گفتوگویی انجام دادم
که امیدوارم مورد پسند واقع گردد. این مصاحبه در سه بخش 1- از تولد تا اسارت 2-
دوران اسارت 3- آزادی و بعد از اسارت تنظیم گردیده است. که بخش نخست آن خدمت شما
ارائه میگردد.
ابتدا از جناب
سرهنگ بوستانبان و خانواده محترمشان تشکر میکنم که این وقت رو در اختیار بنده قرار
دادند و با توجه به این که هنوز در سوگ فوت پدر بزرگوارشان سیاه پوش هستند با
حوصله تمام به سولات پاسخ دادند.
از تولد تا
اسارت:
بعد از تماس
تلفنی و معرفی خودم به گرمی احوال پرسی کرد و تحویلم گرفت، خیلی راحت درخواستم رو
گفتم، گفتم که میخوام بیام یه مصاحبه خودمونی باهم داشته باشیم، گفت در خدمتیم. از
صداقتش لذت بردم و قرار گذاشتیم.
فردا صبح ساعت 9
رفتم در خونش و زنگ زدم خودش اومد و در رو باز کرد بعد از سلام و کلی تعارف رفتم
داخل و بعد از پذیرایی رفتیم سراغ سوالات.
خودتون رو معرفی
کنید و از تحصیلاتتون برامون بگید؟
قوام بوستانبان
متولد 1338 فرزند چهارم یک خانواده پرجمعیت 7 نفره اهل و ساکن روستای زیادآباد،
مقطع ابتدایی در مدرسه 17 شهریور و راهنمایی در فنی حرفه ای وزوان و در هنرستان
امیر کبیر اصفهان تحصیل کردم و مدرک دیپلم خود را گرفتم.
قبل از این که
وارد جنگ و ارتش بشید چه کاری انجام می دادید؟
بنده در یک شرکت
بافندگی به نام پارباف در شهرک صنعتی مورچه خورت مشغول کار بودم .
چه سالی وارد
ارتش شدید؟
سال 1359 وارد
ارتش شدم و به استخدام نیروی زمینی ارتش در آمدم و پس از گذراندن دوره های نظامی
در سال 1360 به منطقه جنوب کشور اعزام شدم و در منطقه شرهانی، زوبیدات ، دهلران،
دشت عباس، جزیره مجنون و ... به مدت 4 سال خدمت کردم و در لشکر 58 ذولفقار به
عنوان فرمانده گروهان تکاور در قالب نیروهای پشتیبانی و کمک کننده در عملیات های
مختلف شرکت کردم. و در سال 1364 به منطقه غرب مهران، چنگوله و سرپل ذهاب اعزام شدم
. که این منطقه به صورت پایگاهی بود.
در سال 1365 برای
آزاد سازی نفت شهر به منطقه سومار و نفت شهر اعزام شدم که در عملیات کربلای 6 که
برای آزاد سازی نفت شهر رانجام شد بنده از ناحیه دست راست و پای راست مجروح شدم و
مورد اصابت ترکش قرار گرفتم .
پس جانباز هم
هستنید؟
اگر خدا قبول کند
بله، جانباز 36 درصد هستم.
با اون بدن مجروح
برگشتید خونه یا ادامه دادید؟
مگه میتونستم
برگردم رفته بودم که بمونم اتفاقا دو عملیات دیگر انجام شد که در آن شرکت داشتم و
پس از تشکیل خط پدافندی تا سال 1367 در آن منطقه خدمت می کردم .
شما سال 1359 به
استخدام ارتش در اومدید یعنی زمانی که
کشور وارد جنگ شده بود و مطمئنا در آن زمان به جبهه اعزام می شدید چرا رفتید ارتش؟
اصلا من این راه
را انتخاب کرده بودم و برای دفاع از وطن وارد ارتش شدم و دغدغه مالی نداشتم چون
قبل از آن هم شاغل بودم و در آمد به حد کافی بود با شرع جنگ احساس کردم من هم باید
کاری بکنم و بهترین راه را وارد شدن به نیروی نظامی ارتش دیدم.
از خاطرات جبهه
برامون بگید؟
تمام لحظات جبهه
و جنگ خاطره است شاید روزی هزار بار مرگ از جلوی چشمانمان میگذشت و به عنوان نمونه
یه شب زمستونی توی خط پدافندی منطقه نفت شهر بودیم خط پدافندی به این صورت که بعد
از عملیات و گرفتن منطقه ای پست مهندسی منطقه رو مین گذاری میکنه و جلوی اون رو با
سیم خاردار لوله ای مانع میکشه و قبل از سیم خاردار کانالی حفر میشه که نگهبانها
از آن عبور کنند تا از تیر و ترکش دشمن در امان باشند. اما چون توی اون منطقه تازه
مستقر شده بودیم هنوز کانالی حفر نشده بود و برای سر زدن به نگهبانها باید توی
تاریکی از کنار سیم خاردارها می گذشتیم و به عنوان خط راهنما از اونها استفاده می
کردیم.
در حال گشت زدن
بودیم که احساس کردم مسیر سیم خاردارها عوض شده به خودم آمدم دیدم که وسط میدان
مین هستم به دلیل هوای بارانی و زمین گل آلود پایه های سیم خاردار توسط باد کنده
شده بود و به داخل میدان رانده شده بود و ما هم توسط آن به وسط میدان هدایت شده
بودیم . به سر گروهبان همراه خود گفتم خونسردی خود را حفظ کن و حرکت نکن از طریق
بی سیم با نگهبانها تماس گرفتیم و موقعیت خود را شرح دادیم و به اصطلاح گفتیم خط
را شلوغ کنند یعنی به طرف دشمن تیر اندازی کنند تا عراقی ها منور بزنند و منطقه
روشن بشه تا بتونیم از میدان خارج شیم. چون خودمون روشنایی و منور نداشتیم. منور
از یک طرف و تیراندازی از طرف دیگر، مین های آماده انفجار همه دست به دست هم داده
بودند تا جهنمی برایمان درست کننند اما بایاری خدا و کمک بچه ها و تلاش فراوان
مسیری که حدود دو دقیقه وارد آن شده بودیم حدود هفت هشت ساعت طول کشید تا خارج شویم
یعنی ساعت 10 شب که وارد میدان شده بودیم دم دمای صبح از آن خارج شدیم فکر کنم
حدود سه چهار کیلو وزن کم کردیم و وقتی خارج شدیم شبیه جنازه بودیم.
چطور شد که به
اسارت دشمن در اومدید؟
در تاریخ
1367/04/27 پیام رهبر کبیر انقلاب امام خمینی (ره) را از رادیو گوش میدادم که قطع
نامه 598 رو پذیرفتند. خوب یادمه توی سنگر بودم که این پیام پخش شد و من اون رو
توی دفتر خاطراتم نوشتم. طبق عادتی که داشتم شخصا به نگهبانها سرکشی می کردم و
تحرکات دشمن را در منطقه مرزی نفت شهر زیر نظر داشتم . تجربه ای که در عملیاتهای
مختلف کسب کرده بودم به من میگفت که عراقیها مشغول تدارک عملیات گسترده ای هستند.
رفت و آمد مشکوک
تانک ها، جمع آوری قسمت اعظم میدان مین و ... همه حکایت از یک عملیات داشت.
و سرانجام در صبح
1367/04/31 حمله عراق به مرز نفت شهر با ورود 2 هواپیما و ریختن امان نامه آغاز
شد. کاری که عراقیها در اکثر عملیات ها انجام می دادند و با ریختن کاغدهایی تحت
عنوان امان نامه روحیه رزمندگان را به زعم خودشان خراب می کردند. و بلا فاصله هلی
کوپترها و تانکهای دشمن وارد عملیات شدند. عراقیها در هر عملیاتی از تجهیزات جدید
تر استفاده می کردند که نشان از پشتیبانی کشورهای دیگر داشت. در این عملیات هم هلی
کوپترهای 9 مورد استفاده دشمن قرار داشت.
لشکر 58 ذولفقار
در وسط بود، در سمت چپ هوا برد شیراز و در سمت راست تیپ مسلم ابن عقیل سپاه بود.
دشمن که با تجهیزات زیادی وارد میدن شده بود توانست از سمت چپ و راست هر دو خط را
بشکند و به صورت گاز انبری به لشگر 58 ذولفقار حمله کند و منطقه را محاصره کند (
منطقه ای که بیش از 40 کیلومتر عمق داشت. ) و راههای ارتباطی برای آوردن آب و غذا
و سلاح و مهمات را مسدود نماید. بعد از 5 روز درگیری و محاصره و تلفات بیش از 50
درصد لشگر حلقه محاصره تنگتر شد و نهایتا در 1367/05/04 به اسارت دشمن در آمدم .
شما که فرمانده
گروهان بودید آیا امکان آن وجود نداشت که خود را از محلکه برهانید؟
خیلی راحت می
توانستم عقب نشینی کنم و جان خودم را نجاتبدهم چون سه چهار تا ماشین در اختیارم
بود که می توانستم در ابتدای عملیات با آن فرار کنم ولی وجدان ، مسئولیت و شرفم
هیچ وقت اجازه همچین کاری را نداد و نمی دهد. اون عملیات به حدی سنگین بود و آنقدر
اتش بر سر ما ریختند که دود و آتش و بوی خون سرتاسر منطقه رو گرفته بود به طوری که
یک متری خودت رو هم با زور میدیدی در اون عملیات من تا حدی شیمایی هم شدم و این
مرحله اول عملیات مرصاد بود که مرحله دوم اون توسط منافقین چند روز بعد که در
اسارت بودن انجام شد.
که در اون عملیات
با توجه به آمادگی رزمنده ها و فرماندهان در 15 کیلومتری کرمانشاه گردنه چهار زبیر
ارتش منافقین متوقف و تمام تجهیزات آنها منهدم شد و ... .
ادامه
دارد.......
|
:: موضوعات مرتبط:
مصاحبه و مقالات وی یو